|
چرا حافظ چو میترسیدی از هجر نکردی شکر ایام وصالش؟
من مرثیه ساز دل دیوانه ی خویشم...
تو آسمون دل من،پرنده پر نمیزنه...
انگار دلم میخواهد با کسی حرف بزند...اما... به قول نفسم،شکیبم: خدااااااایا شکرت !!!
etefaghe khasi nauftade!chera harchi ke minvisam ...?
به تکلف ُ اغراقم نکشانند! ساده باشم و صمیمی ، دو کیمیای بی بدیل ِ نایاب!
,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,
گر شبنم ما میل سفر داشته باشد
مرا همانگونه که هستم دوست بدار...
دلم شکست،به سان کاسهای چینی که به دست خیال بند زده شده باشد،غافل از آنکه چینی شکسته بند نخورده هیچ، که تمام این مدت هر کس از راه رسید،خراشی بر بدنش به یادگار گذشت...
شب یلدا،شب چله! یلدا رو که میدونم اسم یکی از دوستامه،و اما چلّه؟یادمه وقتی داییم فوت شد ،مامانم میگفت باید واسه چله دائی جون بره سر خاکش،برن عزاداری،آهان پس حتما فردا شب چلهٔ یکیه،پس چرا همه میخوان بیان خونه ما؟چرا نمیریم سر خاک؟شنیدم مامانم داره پشت تلفن به بابا میگه ،یادت نره پسته،هندونه،انار بخری!! چلّه ی کیه؟؟کی مرده؟چلشه؟پس چرا جشن میگیریم؟چرا همه دور هم جمع میشیم؟هندونه میخوریم،انار قرمز!!پس حلوا و خرما کجاست؟مگه نمیگید چلهٔ یکیه؟اه من که سر در نمیارم...فکر کنم باید برم سراغ بیبی جون... بیبی جون ،همه میگن شب یلدا باید از شما قصه بشنویم،میشه امشب واسه من قصّهٔ همین یلدا خانومو تعریف کنی؟اسم یلدا دوستمو چرا گذاشتن روی این شب؟امروز آقا معلم،همون آقا معلمم که همیشه واست حرفشو میزنم،همون که خیلی دوسش دارم،امروز سر کلاس گفت بچهها شب چلّه است فردا شب،قدر کنار هم بودنتونو بدونید!چله ی کیه بیبی؟ دوباره مثل چله ی دایی،تو اونجوری میخوای گریه و زاری کنی؟ نه قربونت برم نوه ی گلم، فردا شب شبه یلداست،شبی که یه دقیقه بیشتر میتونیم کنار هم باشیم،شبی که یک دقیقه بیشتر میتونیم با ماه حرف بزنیم،عزیزم از فردای این شب خورشید خانوم طولانیتر از همیشه از اون بالا نیگامون میکنه و به شبنم روی اقاقی میتابه و شبنم فرصت بیشتری داره واسه عروج و رسیدن به نور اشراق... بیبی جونم اشراق چیه؟اصلا واسه چی شبنم میخواد بره اونجا؟روی گًل که بهتره؟ الهی قربونت بره بیبی،اشراق همون جاییه که خدای مهربون ذات پاکه آدمارو بهشون هدیه کرد،همونجایی که از روح خودش در ما دمید،یه جای خوب عزیزم،مثل دربند،مثل ملتقا،باید از همین خورشید خانوم که هر روز صبح از اونجا بهت سلام میکنه،آدرسشو بگیری،فقط اون میدونه،راه رسیدن به اشراق کدوم طرفیه؟ آهان،پس از فردا شب که خورشید خانوم بیشتر میاد پیشمون،باید ازش بپرسم... میگما بیبی جون،نمیشه با یلدا خانوم حرف زد؟؟نمیشه بهش گفت که اینقد پزه یه دقیقه دراز بودن شباشو نده؟آخه میدونی آقامون میگفت شبای شیدایی اصلا سحر ندارند...تو میدونی یعنی چی؟مگه میشه شبی صبح نشه؟یعنی خورشید خانوم خواب میمونه،مثل من که صبحا خواب میمونم؟ عزیزم،اینو باید از آقا معلمت بپرسی،اون بهتر از من میدونه!... آخه بیبی...هیچی ...باشه اگه یه روز دیدمش حتما ازش میپرسم... . . . . چرا هیچکس شبهای شیدایی را جشن نگرفت؟؟چرا هیچکس بر بلندای شبهای هجران من اشک نریخت؟؟!...
بد از ۲۴ ساعت مداوم سر بر روی برگههای زرد کاهی و محاسبه pH و کلنجار با فرمولهایی که میخواهند به تو نشان دهند مواد سازنده بدن انسان، اسید است یا باز؟ نوشتن ۲۰ صفحه به بلندای طومار ،و حفظ کردن نامهای بیماریهایی که در آینده قرار است نامشان هر لحظهٔ زندگیت را بسازند،و شاید با دانستن اینها بتوانی به طولانی شدن عمر فردی کمک کنی و به او فرصت دیدن زیبایی دنیای فانی را بدهی,خسته با پیچیدن به خود از درد کمرو گردن و مچ و انگشتان دست راست،زیر نور ماه دراز کشیدهام, ماه مثل هرشب تمام قد از پنجرهٔ اتاقم آمده به میهمانی دل درماندهٔ من تا شبی دیگر پیمانمان را تازه کنیم و فراموش نکنیم عهدی را که بستیم. ساعت ۳:۰۰ بامداد است و عقلم میگوید باید بخوابم برای فردای که دوباره فرصتی برای عشق نیست،اما دلم چه میشود؟ بد این همه فرصت برای عقل،حال میخواهم دمی با دلم خلوت کنم ،همین چند دقیقه بودن با دل میارزد به ساعتها همنشینی با عقل،آنچنان عشق را در جان من جاری میسازد که تمام دردها را از راه نگاهم به زردی رخ این ماه بدر خارج میکندو احساس سبکی را به روح و جسمم میبخشد. آخرین حرف دلم را بد از درد دل با توای عشق مینویسم و چشم بر این شب مهتاب فرو میبندم: هنوزم تو شبهات اگه ماهو داری من اون ماهو دادم به تو یادگاری... شب بخیر...
رابطه یی که هیچگاه شروع نشد ،حسی که هیچگاه بیان نشد،حرفی که همیشه ناگفته ماند،بغضی که همیشه در گلو شکست،لرزش دستی که همیشه از نگاه تو پنهان ماند،چشمان پر از عشقی که همیشه مشغول به سوی دگر نمایان شد که مبادا ... ترانههایی که تک تک کلماتش حرف دل بود،ملودیهایی که خاطره شد بی آنکه به تو تقدیم شود،شبهایی که دل هوای با تو بودن کرد اما... اما بازی چشمان من و تو را چه کسی میفهمد؟بازی دو نگاه،دو نگاه درمانده از حرفی که هیچگاه گفته نشد ... هیچ نمیگویی،ولی من به همین هیچ بزرگ قانعم،میدانم در دلت غوغایی به پاست و هیچ نمیگوی،اما بدان عشق حرمت دارد، عشق ورزیدن را یاد بگیر،ادابش را رعایت کن ،و هیچگاه به دلت نه نگو!
ای که دوریت هر روز به من نزدیکو نزدیکتر میشود،آنچنان که راه گلویم را میبنددو مجال نفس نمیدهد،تو را میخوانم آری تو ! ترا میخوانم با هر نگاه به آسمان،با خیره شدن به رخ زرد ماه،با طراویدن شبنم بر تن لخت گلبرگ،با هر نسیمی کز کوی تو موهایم را نوازش میدهد... اکنون که ۴۰ ساله شدی و و من همچنان سوار بر لاکپشت زمان ثانیه هارا به توان ۴۰ میرسانم و در ۲۰ ضرب میکنم،جواب را به توان جمع سن خودم و سن تو میرسانم،باز هم نمیشود!،مثل همیشه شکست خورده از مصاف با ارتش سخت زمان برمیگردم،در ناا امیدی خیره به نور ماه گوش میسپارم به تیک تیک ساعت،که ناگاه... ناگاه عقربه های زمان از حرکت میایستند و شب مهتاب دیگر صبح نمیشود،آری این همان لحظهٔ ورود عشق به دنیای قلب و جان من است،که زمان را در آنی طی میکندو سنم را به چشم به هم زدنی به تو میرساندو مکان را در مینوردد و به تو چنان نزدیکم میکند که حرم نفسهایت را بر گونهام احساس میکنم،و صدایت را همچون سنفونی آواز پرندگان در گوشم نجوا میکند... آری این است خاصیت عشق!
...
اگر به خانه ی من آمدی برایم مداد بیاور ... مداد سیاه... می خواهم روی چهره ام خط بكشم تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم ، یك ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم ! یك مداد پاك كن بده برای محو لبها ... نمی خواهم كسی به هوای سرخیشان ، سیاهم كند! یك بیلچه، تا تمام غرایز زنانه را از ریشه در آورم ... شخم بزنم وجودم را ... بدون اینها راحت تر به بهشت می روم گویا! یك تیغ بده موهایم را از ته بتراشم ... سرم هوایی بخورد... و بی واسطه روسری كمی بیاندیشم ! نخ و سوزن هم بده برای زبانم می خواهم ... بدوزمش به سق... اینگونه فریادم بی صداتر است! قیچی یادت نرود ... می خواهم هر روز اندیشه هایم را سانسور كنم ! پودر رختشویی هم لازم دارم ... برای شستشوی مغزی ... مغزم را كه شستم ، پهن كنم روی بند ... می دانی كه ؟ باید واقع بین بود ! صدا خفه كن هم اگر گیر آوردی بگیر ... می خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب ، برچسب فاحشه می زنندم بغضم را در گلو خفه كنم! یك كپی از هویتم را هم می خواهم ... برای وقتی كه خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد ، فحش و تحقیر تقدیمم می كنند ! تو را به خدا اگر جایی دیدی "حقی" می فروختند برایم بخر تا در غذا بریزم ... ترجیح می دهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم ! و سر آخر اگر پولی برایت ماند ... برایم یك پلاكارد بخر ... به شكل گردنبند ... بیاویزم به گردنم ... و رویش با حروف درشت بنویسم: من یك انسانم ... من هنوز یك انسانم ... من هر روز یك انسانم ...
...
ما هیچ .....ما نگاه... |
About
هفته دوم دی 1390 هفته اوّل دی 1390 هفته چهارم آذر 1390 هفته سوم آذر 1390 هفته دوم آذر 1390 هفته سوم اسفند 1389 هفته دوم اسفند 1389 هفته اوّل اسفند 1389 هفته چهارم بهمن 1389 هفته سوم بهمن 1389 هفته دوم بهمن 1389 هفته اوّل بهمن 1389 هفته چهارم دی 1389 هفته سوم دی 1389 هفته دوم دی 1389 هفته سوم آذر 1389 هفته سوم آبان 1389 هفته چهارم آذر 1388 هفته چهارم شهریور 1388 هفته سوم شهریور 1388 هفته دوم شهریور 1388 Links
shab_sokoot_kavir |